تبلیغات


نام و نام خانوادگی:

اسفندیار غریبی

نام پدر:

علی

نام مادر:

بگم

شمارة شناسنامه:

465

تاریخ تولد:

09/05/1340

محل تولد:

روستای عربی

میزان تحصیلات:

سوم راهنمایی

شغل پشت جبهه:

سرباز نیروی دریایی ارتش

وضعیت تأهّل:

مجــرّد

تعداد فرزندان:

-

عضویت:

سرباز

تاریخ شهادت:

26/01/1361

محل شهادت:

خسروآباد در جنوب آبادان

نام عملیات:

پدافــندی

مسؤولیت:

رزمنده



زندگینامة شهید اسفندیار غریبی

سرباز شهید اسلام شهید اسفندیار غریبی فرزند حاج علی و بگم به شماره شناسنامة 465 در مورخة 9/5/1340 در خانواده‌ای متدین و مستضعف در روستای عربی دیده به جهان گشود.ایشان فرزند چهارم خانواده بود و پس از سومین خواهرش متولد شد و مادرش متاثر از نام پهلوان بزرگ ایران زمین، نام او را اسفندیار نهاد. شهید اسفندیار از سنین كودكی، یار و كمك كارپدر بود و متناسب با توانایی‌اش، از طریق كارگری، پدر خود را در تامین معاش خانواده یاری می‌رساند. ایشان در سن شش سالگی و در سال 1346 به دبستان وصال شیرازی روستای عربی كه اكنون به نام خودش مزین گردیده رفت و دورة پنج سالة ابتدایی را در این دبستان با موفقیت گذراند. پس از آن به دلیل عدم وجود مدرسه راهنمایی در روستا به ناچار در مدرسة راهنمایی ادب (شهید سروری فعلی) خورموج ثبت نام نمود و مجبور بود هر روز با دوچرخه مسیر شهر خورموج تا روستای عربی را طی نموده و جهت تحصیل رفت و آمد نماید. فقر شدید مادی حاكم بر خانواده سبب شد تا شهید غریبی نتواند تحصیلات خود را تا بالاتر از پایة سوم راهنمایی تداوم بخشد لذا ناگزیر به ترك تحصیل شد و از آن پس با جدیت و پشتكار به كار و تلاش پرداخت و مدتی نیز به ادارة كشتیرانی بوشهر رفت و در آنجا كارگری نمود. او در روستا، بیشتر در كنار دامادشان مرحوم محمد معصومی كه بنا بود و شهید، صمیمیت زیادی نیز با ایشان داشت، كارگری می‌كرد و اجرت روزانة ایشان از بابت كارگری بین 5 تا حداكثر 10 تومان بود. ایشان در سن 9 سالگی به مكتب خانه رفت و قرآن كریم را نزد جناب آقای غلامحسین افساء فراگرفت و از آن پس در محافل و مجالس قرآنی، با صوت دلنشین خود، تلاوت می‌نمود.

شهید اسفندیار غریبی در مورخة 15/7/1360 به خدمت مقدس سربازی اعزام شد و دورة آموزشی خود را در پادگان آموزشی سیرجان متعلق به نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی ایران پس از سه ماه در مورخه 15/10/1360 به اتمام رسانید. پس از آن، ایشان جهت ادامة خدمت به جبهه‌های جنوب اعزام شد و طی 4 مرحله به صورت ماموریت در میدانهای نبرد حق علیه باطل حضور یافت. ایشان در مرحلة اول، در مورخة 4/2/61 به منطقه عملیاتی بیت‌المقدس اعزام گردید و شجاعانه در این عملیات به انجام ماموریت پرداخت و در مورخة 13/3/61 ماموریت ایشان پایان پذیرفت. دومین بار ایشان در مورخة 5/5/61 یعنی تنها دو روز مانده به پایان عملیات رمضان به شرق بصره اعزام شد و پس از آن نیز تا تاریخ 11/6/61 در جبهه باقی ماند و ماموریتهای محوله را به انجام رسانید. سومین بار در مورخة 27/7/1361، سیزده روز مانده به عملیات محرم، عازم جبهه شد و در عملیات مذكور نیز فعالانه شركت نمود و تا تاریخ 5/9/1361 به خدمت خود در جبهه ادامه داد.

پس از آن، ایشان پس از یكسال دوری از خانواده و در حالیكه والدینش هیچ خبری از او نداشته و به شدت نگران او بودند، شب هنگام و بدون اینكه هیچ یك از اعضای خانواده را بیدار نماید، به منزل برگشت و همة اعضای خانواده و اقوام و دوستان را غرق در شعف و شادی نمود. پس از اطلاع بستگان و آشنایان از بازگشت اسفندیار، آنها دسته جمعی به دیدنش می‌آمدند و تا چند روز منزل پدر شهید، مملو از جمعیت بود. شهید اسفندیار پس از بازگشت به منزل، سراغ برادر كوچكترش شهید خضر غریبی را گرفت. در حالیكه شهید خضر نیز حدود شش ماه قبل در مورخه 3/3/61 به جبهه اعزام شده بود. پدر و مادرش به او گفتند كه خضر جهت پیدا كردن تو كه به مدت یكسال از وضعیتت اطلاعی نداشتیم، عازم جبهه شده است اما اسفندیار در پاسخ گفت :«او به این بهانه از دست شما قرار كرده نه برای یافتن من!» از آن پس، پدر و مادر شهید غریبی، همان قدر كه از بازگشت اسفندیار خوشحال بودند، از وضعیت خضر، مضطرب و نگران، اسفندیار با اینكه به دلیل نامعلوم بدون سرنوشت برادرش خضر، در آستانة معافیت از خدمت سربازی بود، اما باز هم جهت ادامة خدمت به جبهه بازگشت. اسفندیار موقعیكه می‌خواست، به جبهه برگردد، با ممانعت پدر و مادر مواجه شد. آنها به اسفندیار می‌گفتند:«صبر كن تا وضعیت برادرت خضر معلوم شود، آنگاه جبهه برو» اما ممانعت آنها تاثیری در تصمیم اسفندیار نداشت. او با گفتن جملاتی چند، سعی داشت مادرش را راضی كند :«مادرم تو باید افتخار كنی كه فرزندت در راه اسلام، شهید یا مفقود شده مگر تو با دیگر مادران چه فرق داری؟ مادرهای دیگر، خودشان فرزندانشان را روانة جبهه می‌كنند.» اسنفدیار با گفتن آخرین جمله، بالاخره مادرش را راضی كرد:« مادر جان، من فقط می‌روم تا برادرم خضر را پیدا كنم». این جمله عیناً همان جمله‌ای بود كه خضر توانسته بود با گفتن آن رضایت مادرش را جهت اعزام به جبهه جلب نماید با این تفاوت كه خضر، موقع خداحافظی، مادرش را به دلگرمی یافتن اسفندیار، راضی كرده بود. اسفندیار پس از آن به شوخی به مادرش گفت :«اگر خضر را در جبهه نیافتم حداقل او را در بهشت می‌یابم، شما نگران من و خضر نباشید. اگر او را یافتم حتماً به خانه می‌فرستم.»

اسفندیار كه از اول خدمت تا آن موقع فقط و فقط یك بار به مرخصی آمده بود، موقع اعزام مجدد به جبهه كه پس از آن دیگر هرگز به خانه بازنگشت، با همه خداحافظی كرد. او شخصاً به منزل همة دوستان، آشنایان، اقوام و خویشان رفت و حتی به منزل خالة خود در روستای محمد عامری رفت و با آنها خداحافظی كرد و حلالیت طلبید.

پس از بازگشت به جبهه، برای چهارمین و آخرین بار، داوطلبانه جهت اعزام به جبهة جنوب آبادان، منطقة خسرو آباد، ثبت نام نمود و در مورخة 14/1/1361 به این منطقه جنگی، اعزام گردید. ایشان یك هفته قبل از آن، یعنی در مورخة 7/1/1361 وصیت نامه‌اش را نوشت و لای كتابی گذاشت و تحویل پادگان دریایی محل خدمت خود داد و از دوست و همرزمش آقای محمد حیاتی خواست تا پس از شهادتش، آن وصیت نامه را به دست پدر و مادرش برساند.

اسفندیار یكی دو ماه قبل از برگشتش به خانه، برادرش خضر را در خواب می‌بیند و از او می‌پرسد: برادر كجایی و در چه حالی؟ خضر می‌گوید : به جایی رفته‌ام كه فكرش هم نمی‌كنی به جایی سبز و خوش آب و هوا، بسیار زیبا و راحت و با طراوت. اسفندیار می‌پرسد: چگونه به این مكان عالی دست یافته‌ای؟ خضر فقط جواب می‌دهد: در آینده‌ای نزدیك می‌آیم و تو را هم به جایی كه دوست داری، با خودم می‌برم. از زمانی كه اسفندیار این خواب را دیده بود تا چند ماه پس از آن كه به شهادت رسید همواره سخت در فكر برادرش خضر و جا و مقام نیكویی بود كه در مورد او در خواب دیده بود. او با تمام وجود مشتاق بود كه به مقام شامخ برادرش خضر دست یابد در حالیكه اصلاً‌ نمی‌دانست كه خضر شهید شده یا خیر! و هنوز هیچ اطلاعی از او نداشت.

تا اینكه چهار روز قبل از شهادتش، در شب سه شنبه مورخة 23/1/1361 ، برای دومین بار برادرش خضر را به خواب می‌بیند. اسفندیار صبح كه از خواب بیدار شد، خوابش را برای دوستان همرزمش، این چنین نقل می‌نماید :«خواب دیدم با برادرم خضر در باغ بزرگی هستیم و با هم قدم می‌زنیم. در آن باغ، یك ساختمان سه طبقه بزرگی بود كه خضر قبلاً در طبقة بالایی آن سكنی گزیده بود و در آن زندگی می‌كرد. همینطور كه قدم می‌زدیم به آن ساختمان رسیدیم. خضر به من گفت :«اسفندیار! الان كه تو هم به اینجا آمده‌ای، باید در طبقة بالایی ساكن شوی و من هم به طبقة دومی نقل مكان می‌كنم و طبقه سوم هم برای پدر و مادرمان است.» اسفندیار پس از نقل این خواب، به همرزمانش می‌گوید:«دوستان، من دیگر یقین دارم كه برادرم خضر شهید شده است و من هم به زودی نزد او می‌روم. مرا حلال كنید».

آری، این دو برادر شهید، از تاریخ 15/7/1360 كه اسفندیار به سربازی رفت، تا زمان شهادت اسفندیار دیگر هرگز همدیگر را ندیدند و فقط دو بار در خواب و آنهم در بهشت خلد برین به ملاقات هم رسیدند.



جریان شهادت

شهید اسفندیار، شب جمعه مورخه 26/1/1361 در زیر آتش شدید دشمن، در سنگر و در جمع همرزمانش، دعای كمیل خواند و ضمن خواندن دعا، خالصانه از درگاه خداوند، طلب شهادت كرد. او عادت داشت در شبهای دوشنبه، چهارشنبه و جمعه، ادعیه وارده را می‌خواند و بسیار به این كار مقید بود. در آن شب، كه آخرین شب زندگی نورانی‌اش بود، پس از اتمام دعای كمیل، جریان عجیبی را برای دوستان و همرزمانش نقل كرد؛ او گفت:«دیشب در خواب دیدم یك نفر با چهره‌ای نورانی، سوار بر اسبی سفید در حالیكه شمشیری نیز به دست گرفته بود، به نزد من آمد و از من احوالپرسی كرد. به اسب سوار گفتم:«دوست دارم همانجاییكه برادرم خضر برایم تعریف كرده و الان در آنجا زندگی می‌كند، بروم.» آن اسب سوار خواست حركت كند و برود كه به او گفتم :«اگر می‌شود مرا هم با خودت ببری و ایشان در جوابم گفت :«نگران نباش، مثل فردا (26/1/1361) ساعت 11:30 صبح، تو نیز همسفر ما و برادرت خواهی شد.» در این موقع بود كه از خواب پریدم...».

دوستان و همرزمان اسفندیار، با شنیدن این خواب بسیار حیرت زده و متعجب شدند و همگی در انتظار فرا رسیدن ساعت 11:30 فردا شدند تا ببینند كه در آن لحظه چه اتفاقی برای اسفندیار خواهد افتاد. بالاخره شب به صبح می‌رسد و اسفندیار در سنگر مشغول نگهبانی می‌شود. هر چه به ساعت 11:30 نزدیكتر می‌شود، همرزمان شهید اسفندیار، با كنجكاوی و در عین حال نگرانی بیشتری، به وجود آن شهید بزرگوار، متوجه می‌شوند. بالاخره لحظه موعود فرا می‌رسد. عقربه‌های ساعت، 11:30 را نشان می‌دهد. همه مبهوت و نگران اما خود شهید اسفندیار بسیار قوی القلب و در انتظار نیل به وصال معبود. ناگهان صدای انفجار شدیدی همگان را به خود می‌آورد.

آری، گلولة خمپارة 60 دقیقاً‌ به روی سنگر شهید اسفندیار فرود آمده و نیمی از سر و صورت ایشان را از بین برده بود. قد رعنای شهید اسفندیار به زمین می‌افتد و سعادتمندانه در خون خود می‌غلطد. آقای محمد حیاتی همراه و همرزم شهید می‌گوید: «با شنیدن صدای انفجار و افتادن شهید به روی زمین، سریعاً رفتم و پیكر به خون غلطان آن شهید عزیز را در برگرفتم. هنوز رمقی داشت و نفس‌های آخر را می‌كشید. به روی غرق به خونش بوسه زدم و به سعادتمندی و حسن عاقبتش غبطه خوردم. آنگاه به اتفاق سایر همرزمان او را تا سنگر فرماندهی منتقل كردیم و از آنجا نیز به وسیله آمبولانس، او را به بیمارستان شركت نفت آبادان انتقال دادند. هنوز ساعتی نگذشته بود كه از ناحیه فرمانده‌مان با نهایت غم و اندوه اطلاع یافتیم كه دوست و همراه و همرزم عزیزم شهید اسفندیار غریبی، به فیض عظمای شهادت نائل گشته است».

خانواده شهید، در حالیكه بیش از شش ماه بود كه از سرنوشت خضر هیچ  اطلاعی نداشتند و شدیداً نگران سرنوشت او بودند، از شهادت اسفندیار اطلاع یافتند. این خبر هر چند برای والدین و سایر اعضای خانوادة شهید بسیار سنگین بود، اما ایمان قوی و وفاداری بالای آنها به اسلام و انقلاب، تحمل این واقعه را بر ایشان آسان نمود. هر چند شهید اسفندیار، اولین شهید روستای عربی نبود چرا كه بعداً معلوم شد كه برادرش شهید خضر، حدود هفت ماه قبل از آن به شهادت رسیده است اما اولین شهیدی بود كه در روستای عربی، تشییع و در قبرستان این روستا به خاك سپرده شد.

 

روحش شاد، یادش گرامی و راهش پر رهرو باد.