تبلیغات
دریافت کد پیغام خوش آمدگویی

دریافت کد پیغام خوش آمدگویی

وبلاگ روستای عربی*قدیمی* - وصیت نامه شهید حسین معصومی



بیهوده می پندارید کسانی که در راه  خدا کشته شده اند مرده اند بلکه زندگانی هستند که در نزد خدای خویش روزی می خورند
سلام بر مهدی صاحب زمان و خمینی روح خدا و بر پدر و مادرم، وصیتم را با نام الله پیروز گر تمام مسلمین بر مستکبران آغاز می کنم هم اکنون که راهی جبهه های حق علیه باطل  می شوم و تنها امیدی که در دل دارم و آن این است که با پیروزی لشکر اسلام بر کفر صدامی به خاک خود باز می گردم و دیگر امیدی که در دل دارم و تمام برادران رزمنده دارند این است که به هدف نهایی خود برسم و خون ناقابل خود را در این راه هدیه کنم و به پای درخت آزادی  و استقلال و جمهوری اسلامی بریزم و آن را آبیاری  کنم و من که نتوانستم با فکر م کمکی به این انقلاب کنم حالا می خواهم با خودم دین خود را به این انقلاب ادا کنم
 ای مادر و پدر و خواهرنم و برادرانم و ای همسر عزیزم خون من از خون امام حسین (ع) و علی اصغر بخون خفته رنگین تر نیست به جهانخواران  شرق و غرب بگویید که خانه و کاشانه ام را به اتش بکشید اگر گلوله های شما قلبم را سوراخ سوراخ کنند ارزوی شهیدان یک کلمه ضعف و زبونی و ارزوی فروختن دینم را به گور خواهید برد  به آنها بگویید که اگر پیکرم را زنده زنده پاره کنند اگر پاره های  تنم را با آتش بسوزانند اگر خاکسترم را به دریا بریزند از دل امواج خوروشان دریا صدایم را خواهند شنید که فریاد میزنم ، اسلام پیروز است کفر و منافق نابود است ، بر خود ببال ای پدر گرامی چون اسماعیل خود را  در راه حسین قربانی می دهی، و اما مادر عزیزم امیدوارم که شیری را که به من داده ای حلال کنی و همچون زینب  شجاعانه اسیری را استقامت کنی  و شما باید الگوی زنان باشی و با کمترین اشک مرا یاری کنی و ای خواهرانم شما همچون زینب که راه برادرش حسین را ادامه داد می خواهم راهم را ادامه دهی و به یاری امامان بشتابید و بعد از برادرانم می خواهم که مبدا بر مرگ خون بارم گریه کنید و از شما می خواهم که نگذازید اسلحه من به زمین افتد و یک پیام به امت شهید پرور ایران که مبادا پشت امام  را خالی بگذازید اگر این نهضت به پایان نرسد خون هزاران شهید در روز قیامت گریبانگیر شماست و این گناهی است نابخشودنی و از تمام دوستان و آشنایان حلالیت می طلبم  شبهای جمعه مرا یاد نبرید قدر شهادت شیرین است
والسلام
حسین معصومی 63/11/23


از چپ  حسین معصومی -نادر ابونصری-خداخواست صفری
نشسته علی خضری(غلامحسین مشهدی)

از راست حسین معصومی- علی رضایی-نادر ابونصری(معلم مدرسه)

به ترتیب علی رضایی-حسین معصومی

جدایی دو دوست (سمت راست حسین معصومی)








پاسدار رشید اسلام حسین معصومی ؛                 

اسطوره ی گمنام و قهرمان مقاومت در کمپ 9 رمادیه ی عراق 

چند سالی که در اردگاهای عراق (کمپ 9 رمادی و 17تکریت ) یودیم حوادث بسیار تلخ و ناگواری را مشاهده کردیم که همه عزیزان رزمنده با فداکاری بسیار و ظفرمندانه از میان این حادثه های سخت عبور کردند

و هیچ گاه در مقابل ستمگران سر تسلیم فرود نیاوردند و دل در گرو دشمن ندادند و به خواسته های دشمن پاسخ مثبت ندادند و در اعتقادات خود راسخ ماندند و هم چنین آزاد مردی خود را حفظ کردند .

در میان این آزادمردان اسطوره های مقاومت برتر نیز داشتیم که در تقویت روحیه مقاومت ما ودر تضعیف روحیه شیّادانه دشمن بعثی اثر بسزایی داشته اند .

این فهرمانان در اعتقادات خود شهامت فراوان نشان میدادند و شکنجه های دشمن باعث تزلزل افکار و اعتقادشان نمی شد . این امر درس ایثار و استقامت و پایداری در اعتقادات را به دیگر رزمندگان می آموخت .


از جمله این اسطوره های برتر " پاسداری رشید و مخلص و مقاوم و مؤمن بنام « حسین معصومی » از استان بوشهر و اعزامی از شیراز بود .

قصه ی شکنجه ها بر حسین معصومی بسیار طولانی وغم انگیز است .

 

من فقط یک نمونه کوچک از این ماجرا را ذکر میکنم :

او که یکی از فرماندهان عملیاتی یگانهای نظامی میادین نبرد بود و در هنگام حبس در اردوگاه توسط یکی از بزدلان ( جاسوس ) لو رفته بود .

بعثی های صدامی نسبت به فرماندهان حساسیت های بخصوص از خود بروز میدادند و برای گرفتن اطلاعات از وضعیت جبهه های جنگ , شکنجه های بسیاری بر آنان روا می داشتند .


به نقل از همرزمان معصومی , وی یک آدم بلندقامت و قوی هیکل و رزمی کار بود , اما بعثی ها در اردوگاه علاوه برشکنجه های عمومی در مقابل دیدگان همه ایشان را روزانه 3تا 4 بار گاهی هم بیشتر در اناق مخصوص شکنجه با انواع ابزار و وسایل اذیت میکردند.

و این جوان را با کابل و باتوم و چوب طی و ... چند نفره می زدند به حدی که از نوک پا تا سر و صورت وی خون آلود و سیاه می شد . استخوانها و فکّ و دندانهایش را شکستند ,

هربار تا حدی میزدند که بیهوش گردد آنگاه روی زمین می انداخنتند و میگفتند حرکت کن و او که رمق راه رفتن را نداشت هیچکس هم حق نداشت دستش را بگیرد و داخل خوابگاه ببرد , هرکه به قصد کمک او به طرفش میرفت وی را نیز چنین میکردند ... !

او آنقدر لاغر شده بود که هیچ گوشتی در بدن نداشت و فقط استخوان و پوست و یک جمجمه و اسکلت خالی بود . هرکس با دیدن چنین فردی که هیچ نیرویی جسمی نداشت فکر می کرد که دیگر برای او اعتقادی باقی نمانده است !!

من با ایشان ممنوع الصحبت بودم , ما را ممنوع کرده بودند  که با ایشان تماس نگیریم و برای مان جاسوس گذاشته بودند که باهم تماس نگیریم .

با این وجود , یک بار نزدیکش رفتم در حالیکه سرم به طرف مخالفش بود پرسیدم : سلام , چطوری معصومی ؟

چون فکر می کردم که این معصومی آن فرد راسخ و استوار زمان جنگ در جبهه ها نباید باشد !

ایشان برای این که مرا بفهماند که اندیشه اش راسخ تر و ایمانش استوار تر از گذشته است , زیر لبی گفت :

من همان معصومی زمان جنگ هستم و هیچ تغییری نکرده ام . خیال تان راحت باشه !

این جمله ی او به اندازه یک کتاب معرفت به من درس آموخت . درس اعتقاد , درس مقاومت و ایستادگی و ...


یکبار فرمانده اردوگاه  همراه 3دژبان بعثی باتوم و شلنگ به دست آمدند در حضور اسرا , معصومی را صدا کردند :

تعال معصومی !! تعال ! ( بیا معصومی !! بیا ! ) . معصومی رفت ; سرش را بالا برد و راست ایستاد.

آنها به او گفتند سر پایین و یک عکس از امام خمینی به وی نشان دادند و گفتند به آن تف بینداز .

او عکس را گرفت و در مقابل عکس حالت خبردار ایستاد و عکس امام خمینی را بوسید . آنگاه به او گفتند به امام ناسزا بگوید و بگوید مرگ بر ....!

حسین معصومی با صدای بلند فریاد زد : « درود بر خمینی,سلام بر شهدا »

 

و با خواندن این ماجرا فکر کن چه حادثه ای برای این اسطوره اتفاق افتاد ؟!!

این بار هم چند دژبان بی رحم به دستور فرمانده ی ملعون شان با کابل و باتوم به جانش افتادند و پوست های استخوانش را سیاه کردند و بیهوش در محوطه ی شن زار اردگاه انداختند طوری که این بار هم مثل روزهای قبل نباید رمق راه رفتن و حرف زدن داشته باشد ! 

 خلاصه : تصوّرم از معصومی این بود که او در اثر ضربات شکنجه فقط یک جمجمه ی استخوانی متحرّک بدون گوشت است که ظاهر ترسناک و زشت پیدا کرده امّا ؛

با دل مهربان پر از عرفان الهی و اراده ی قوی و با روحیّه ی بالا و اندیشه ی راسخ و ایمان استوار و  شخصیت والا و بالاخره یک اسطوره و قهرمان شکت ناپذیر بوده و سستی و تردید ولرزشی  در وجودش ایجاد نشده است .

این یک نمونه ی از جوانان دهه ی شصت و یکی از هزاران پهلوان و قهرمان ایرانی است ولی «  اسطوره ی گمنام » و « قهرمان مقاومت » که شاید کسی از رشادت هایش سخنی نگفته باشد . 

  نویسنده : یک شاهد عینی ( سیّد محسن خرّم حسینی )